تبليغاتX
قلم
قلم

بعضی وقت ها  خیلی ساده به اطرافمان نگاه می کنیم....و در نتیجه تقریبا چیزی نمی بینیم.

بعضی وقتها  هم خیلی دقیق و و با همه توجه و احساسمان نگاه می کنیم ودر نتیجه انقدر چیز می بینیم که گیج می شویم .

به همین دلیل بعضی ادم ها تصمیم می گیرند خودشان را به فراموشی بزنند و در نتیجه :

بعضی از انها دیگر نگاه نمی کنند و بعضی دیگر هم  فقط  نگاه می کنند.

 انهایی که فقط نگاه می کنند  افسرده می شوند. و کم کم به این غم عادت می کنند.

 

انهایی که دقیق و با همه احساسشان  نگاه می کردند به مرور زمان دو دسته می شوند:

 

انهایی که گیج می شوند و از این گیجی لذت می برند.....

و انهایی که در گیجی سعی می کنند باز هم دقیقتر و با احساس بیشتر نگاه کنند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت توسط امید| |
خدايا کفر نمي‌گويم،

پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
 
 
***  بعضی وقتها می بینم که چقدر دوریم از دغدغه های علی شریعتی....
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت توسط امید| |
در انتهای کوچه سرگشتگی چشمم هنوز به دنبال توست

دیری است که دیگر نمی پرسم انتهای این کوچه به کجا می رسد

پشت آن پیچ ...

زیر آن سنگ...

هر چه که باشد

میدانم

که

گمشده من نخواهد بود.

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت توسط امید| |
تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست


بالای دار رفتی و این شحنه های پیر


از مرده ات هنوز پرهیز می کنند


......


خاکستر تو را


باد سحرگان


هرجا که برد


مردی زخاک رویید

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت توسط امید| |

به من بگو چقدر پول داري تا به تو بگويم، چقدر ارزش داري؟!

(قرن 17 ميلادي)

به من بگو متولد چه كشوري هستي تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

(قرن 18 ميلادي)

به من بگو چقدر صنعت تكنولوژي داري تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

(قرن 19 ميلادي)

به من بگو چقدر اطلاعات داري تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

(قرن 20 ميلادي)

به من بگو چقدر فكر و انديشه توليد مي‌كني تا بگويم چقدر ارزش داري؟!

(قرن 21 ميلادي

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط امید| |
ما ستم را نشان گرفته بودیم


اما


همه تیرها از کمان دانش پرتاب نشد


ای کاش


نخست جهل را نشانه گرفته بودیم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت توسط امید| |
بزرگترین عبرت تاریخ این است که کسی از تاریخ عبرت نمی گیرد.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط امید| |

ایستاده مرد.

در آن بعد از ظهر شنبه

 ندای یک ملت غمگین را در گلوی خونآلودش نگه داشت

ندا هنوز ایستاده است.

نگاه کن..ببینش

پ.ن:

قيصر: فكر كردي چي ننه؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه... سه دفه كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره ما كيبوديم و واسه چي مرديم، همون جوري كه ما يادمون رفته... اين دوره زمونه كسي حوصله قصه شنفتن نداره

[ قيصر- مسعود كيميايي ]

 

پ.ن: کدام طرفی هستیم؟

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت توسط امید| |
ای کاش می توانستم

این خلق بی شمار را

بر شانه های خود بنشانم

تا با چشمان خود ببینند

خورشید بختشان کجا طلوع می کند ؟!

ای کاش می توانستم

یک لحظه می توانستم

ای کاش . . .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت توسط امید| |
دير زمانی نيست که عبارتهايی مانند : " در جهان پر شتاب کنونی " . . . بسيار شنيده می شود. انسانها در همهمه ، شتاب زدگی و سرعت غوطه می خورند. به هم توصيه می کنند که از اين قافله پر شتاب عقب نمانند و چنان بر همراهی اين قافله تمرکز کرده اند که ديگر فرصتی برای درنگ و تامل در اينکه : " به کجا می روم ؟ " باقی نمی ماند. مديران ، سرعت را سرلوحه کار خود قرار داده اند و جنبش های کيفيت هم نتوانسته اند اولويت های مديران را در شتاب برای رسيدن به هدف ها ، کنترل کنند. مفهومی که از مديريت زمان در ذهن ها نقش بسته ، رسيدن به هدف در کوتاه ترين زمان است. غلبه کميت بر کيفيت در اولويت ها از همين جا آغاز می شود و در جهان تجارت مدار امروزی ، شرکت هايی که عمر مديريت مديران آنها کوتاه است ، به اين غلبه دامن می زنند.

نکته ای که از آن غفلت شده ، اين است که " برای سريع بودن ، نخست بايد آهسته بود و همه چيز را درست ديد ". بر اين پايه ، جنبش جديدی آغاز شده و شايد هم بنيان پارادايم جديدی در حال شکل گيری است. واژگانی مانند : مديريت آهسته ، شرکت آهسته ، شهر آهسته ، غذای آهسته ، اندازه گيری يا سنجش آهسته ، کسب و کار آهسته ، خبر نگاری آهسته و . . . يک به يک وارد ادبيات نوين می شوند. اين مفاهيم شيوه زندگی و کار در دوره کنونی را به چالش می کشند و تضادهايی را در ذهن پديد می آورند. کارلو پترينی جنبش غذای آهسته را پايه گذاری کرد و شايد آن زمان کمتر کسی فکر می کرد که فلسفه او الهام بخش جنبش های گوناگون آهستگی شود. نگرشی که رويکردی دوباره به داستان مسابقه لاک پشت و خرگوش دارد و بار ديگر توانمنديهای لاک پشت ها را به رخ خرگوش های بازيگوش می کشد. گرچه تعلق داشتن به جنبش آهستگی به معنی هميشه آهسته بودن نيست.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت توسط امید| |